X
تبلیغات
سینما
سینما و حاشیه
 

خارجی –روز –زمین فوتبال

سهراب که پسربچه ای 13 ساله  است لباس کامل دروازه بانی برتن کرده ودرون دروازه قرار گرفته است سهراب ناآرام است وبه بازی بچه ها چشم میدوزد تیم حریف به سمت دروازه هجوم می آورد و توپ را وارد دروازه میکند سهراب که گل خورده است به زمین می افتد غرولندکنان از جا بلند میشود بازی دوباره شروع میشود سهراب توپ را به وسط زمین شوت میکند. در نمای بعد سهراب دوباره  از تیم حریف گل میخورد وناراحت بر زمین می افتد

داخلی-روز-کوچه

بچه های محل داخل کوچه جمع شده اند سهراب آنها را یکجا جمع میکند و برای آنها پانتومیم اجرا میکند ژست کسی را میگیرد که مقابل آینه ایستاده وموهایش را شانه میکند بعد کتش را از چوب رختی خیالی برمیدارد و بر تن میکند بچه ها به حرکات او نگاه میکنند و لذت میبرند سهراب چمدان خیالی را از گوشه دیوار برمیدارد به سمت درب خیالی میرود و از آن خارج میشود بچه ها برای او دست میزنند بچه ها روی جدولهای کوچه دور سهراب جمع میشوند واو برای آنها قصه تعریف میکند.

 

صدای راوی (بر روی تصویر عکسهایی از سهراب که در پشت صحنه فیلمهایش حضور دارد):

هیجده ساله بود که به اتریش سفر کرد به عنوان دانشجو در مدرسه فیلم اتریش پذیرفته شد.

 

(تصویر بر روی نقشه کشورها حرکت میکند تا به کشور اتریش میرسد این تصاویر با عبور قطاری در پس زمینه به هم دیزالو میشوند)

خارجی- روز- کوی دانشگاه

سهراب با لباس فرم که مخصوص دربانهاست در جلوی درب ورودی دانشگاه پشت نرده های آهنی روی صندلی نشسته است و به مطالعه یک کتاب مشغول است با بلوز و شلوار آبی رنگ پشت میله ها بر روی کتاب خم شده است بر روی جلد کتاب عکس چخوف مشخص است کتاب را باز میکند و در حین مطالعه سرفه اش میگیرد.

داخلی- روز- اتاق و سالن دانشگاه

سهراب با همان لباس آبی رنگ در حال طی کشیدن موزاییکهای کف یک سالن دیده می شود سپس او را روی یک پله که به دیوار اتاق تکیه داده شده میبینیم که با جاروب گوشه های سقف اتاق را گردگیری میکند نمای بعد او را روی پله کنار یک پنجره می بینیم که با دستمال کهنه ای در دست در حال پاک کردن شیشه یک پنجره در بسته است

داخلی- روز- مطب پزشک

این سکانس با تصویری از یک آناتومی که بر دیوار نصب شده شروع می شود

 

سهراب با کت خاکستری و شلوار و کراوات سیاه رنگ در مطب کنار میز دکتر نشسته است دکتر پیرمردی است که روپوش سفید بر تن دارد با گوشی مخصوصی برگردن در پسزمینه تصویر آناتومی مشخص است .دکتر رو به سهراب میکند و با تاسف میگوید

دکتر: شما دچار ذات الریه شدید جراحتی در ریه تان بوجود آمده که باعث بیماری سل شده

(دوربین بر روی نقشه کشورها حرکت میکند تا به کشور ایران میرسد این تصاویر با عبور هواپیما به هم دیزالو می شوند)

داخلی- روز- وزارت فرهنگ و هنر

مردی با کت و کراوات رسمی پشت میز نشسته است که مدیر قسمت تولید فیلم است بر روی میز او پرچم شیر و خورشید و یک تابلوی کوچک که اعلان مدیر تولید بر روی آن است و چند کاغذ پاره دیده میشود. سهراب ایستاده در کنار میز او دیده می شود. مدیر تولید خطاب به سهراب

مدیر تولید: می خواید کارگردان بشید؟

سهراب( با صدای آرام): بله

مدیر تولید: پس چرا اینقدر آهسته حرف میزنی

سهراب سکوت می کند

مدیر تولید: نمیشه به جای کارگردانی یه کار دیگه بکنی

این حرف او به سهراب بر میخورد در اتاق را به هم میزند و می رود.

 

خارجی –روز-راه پله ساختمان

 

سهراب با کت و شلوار بر تن درحالیکه دفتری در دست دارد از پله های سنگی ساختمان بالا میرود. در نمای بعد سهراب با عجله با دفتری در دست از همان پله ها پایین می آید.

داخلی- روز- وزارت فرهنگ و هنر ( دفتر مدیر تولید )

مدیر تولید پشت میز نشسته است و با رضایت خاطر خطاب به سهراب که در کنار میز او ایستاده است . میگوید

مدیر تولید: میتونی یه فیلم کوتاه بسازی .

سهراب با شنیدن این خبر لبخند میزند .

خارجی- روز - حیاط یک خانه

پسر بچه ای پشت به دیواری آجری نشسته و به قفسی که داخل آن یک قناری است و جلوی او قرار دارد زل زده است . با انگشت به میله های قفس می زند و با قناری بازی میکند قناری به این طرف و آن طرف قفس میجهد . گربه ای مدام دور قفس میچرخد و در کمین است . پسر چند بار بلند میشود و گربه را از قفس دور میکند . در این بین پسر بچه صدای دعوای پدر و مادرش را می شنود و میترسد و پشت دیوار خودش را پنهان میکند . صدای بگو مگوی یک زن و مرد بر روی چهره پسر شنیده می شود . وقتی به سمت قفس بر میگردد میبیند که قفس خالی است و گربه قناری را خورده است .

صدای راوی (بر روی تصویر عکسهایی از سهراب که در پشت صحنه فیلمهایش حضور دارد شنیده میشود):

بیست و دو فیلم کوتاه در عرض سه سال در وزارت فرهنگ و هنر ساخت . اولین فیلم کوتاهش فیلم (( آیا )) بود . بعد فیلم (( سیاه و سفید )) بود . بعد از این دو فیلم سعی کرد فیلم بلند بسازد . به همین منظور به گرگان رفت و بعد به بندر ترکمن ( دوربین بر روی نقشه شهرها حرکت می کند . ابتدا گرگان و بعد به بندر ترکمن می رسد این تصاویر با عبور قطاری در پس زمینه نشان داده می شود . )

خارجی - روز - خیابان

سهراب را داریم که با پوششی ساده و ریش پر پشت که در میان مردم کوچه و بازار که در حال عبور و مرور هستند به تجسس می پردازد . گاهی می ایستد و به چهره های افراد که از کنارش عبور می کنند نگاه می کند .

داخلی - روز - کلاس درس

معلم با کت و شلوار و کراوات در پای تخته سیاه مشغول تدریس ریاضی است . معلم یک دایره بر روی تخته سیاه می کشد . دایره را با دو خط به چهار قسمت مساوی تقسیم می کند . بر روی دایره قطر آنرا مشخص می کند و شعاع دایره را هم برای بچه ها توضیح می دهد . در این بین فراش مدرسه که مرد جوانی است وارد کلاس می شود و چیزی در گوش معلم می گوید و از کلاس خارج میشود . لحظه ای بعد سهراب وارد کلاس می شود معلم به بچه ها برپا می دهد سهراب با معلم دست میدهد.و بچه ها را به نشستن دعوت می کند . بچه ها می نشینند. سهراب خودش را برای بچه ها معرفی می کند .

سهراب: بچه ها من کارگردان هستم . میدونید کارگردان به چه کسی میگن؟..

یکی از بچه ها ( انگشتش را بالا می برد ): آقا ما بگیم یعنی کارگر شهرداری!...

همه بچه ها شلیک خنده را رها میکنند . یکی از بچه ها در میان شلوغی بلند می شود و از معلم اجازه می گیرد

معلم روی میز می زند و بچه ها را ساکت می کند .

معلم: آقا محمد شما بگید!

محمد: یعنی کسی که فیلم می سازه آقا .

سهراب: آفرین . بچه ها براش دست بزنید!

بچه ها برای او دست می زنند .

سهراب به محمد: خودتو کامل معرفی کن .

محمد: محمد زمانی هستم...

سهراب: آقا محمد تا حالا سینما رفتی ؟

محمد :نه خیر آقا نرفتیم .

سهراب: دوست داری تو فیلم بازی بکنی ؟

محمد: بله آقا...

خارجی - لحظه ای بعد - کنار دیوار مدرسه

سهراب در حال تست گرفتن از محمد است . محمد کنار دیوار مدرسه ایستاده است و به سهراب نگاه می کند .

سهراب به محمد: یه خورده راه برو ببینم!...

محمد در امتداد دیوار شروع به راه رفتن می کند .

سهراب (با صدای بلند ):حالا وایسا!...

محمد از حرکت می ایستد بر می گردد و به سهراب خیره نگاه می کند .

سهراب ( با صدای بلند ): حالا به طرف من بر گرد!...

محمد به طرف سهراب که در چند قدمی او قرار دارد شروع به حرکت می کند . لحظه ای بعد کنار سهراب قرار می گیرد . سهراب با رضایت بر شانه او می زند. .

خارجی- روز- حیاط خانه محمد

سهراب به همراه محمد وارد خانه آنها می شود  زنی لاغر اندام با چادر سیاه بر سر به استقبال آنها می آید . سهراب پس از احوال پرسی خودش را برای مادر محمد معرفی می کند .

سهراب: سلام مادر جان . من کارگردان هستم . حتما آقا محمد راجع به من با شما حرف زده!

مادر محمد: بله یه چیزایی گفته...

دراین بین محمد را داریم که ساکت به حرفهای آنها گوش میدهد

سهراب: من آقا محمد رو واسه بازی تو فیلمم میخوام!

مادر محمد: میخواید باهاش چکار بکنید

سهراب: هیچی!.فقط باید نقشی رو بازی بکنه یه دوچرخه هم براش میخریم

مادر محمد: من اجازه نمیدم. میخواید بچه منو بکشید!...

صدای راوی بر روی تصاویر نماهایی از فیلم ((یک اتفاق ساده)): به دلیل نبود مواد خام لازم تمام فیلم را با یک برداشت گرفت...

خارجی-روز-پارک جنگلی

سهراب با کتاب در دست با کت خاکستری وشلوار سیاه در حالیکه کراوات مخمل سیاه زده است در یک پارک جنگلی در میان درختان در حال قدم زدن است به یک نیمکت چوبی میرسد و روی آن مینشیند و به مطالعه مشغول میشود در حین مطالعه مرد جوانی به او نزدیک میشود و با او احوالپرسی میکند مرد با اشاره به رنگ کراوات سهراب به او میگوید

مرد: سهراب جان کسی مرده کراوات سیاه زدی؟

سهراب اشاره به خودش میکند وپوزخند میزند

مرد با خنده از او دور میشود. سهراب به مطالعه کتاب مشغول میشود.لحظه ای بعد کتاب را میبندد از روی نیمکت بلند میشود کتاب را روی نیمکت جا میگذارد و میرود.

داخلی-روز-وزارت فرهنگ و هنر(اتاق مدیر کل)

سهراب مقابل مدیرکل که با دستمالی مشغول پاک کردن عینکش است دیده میشود عینکش را پس از پاک کردن به چشم میزند وبه اوراقی که جلوی دستش روی میز قرار دارد نگاه میاندازد بعد رو به سهراب میکند ومیگوید

مدیرکل: خب بگو ببینم چکار کردی

سهراب: من فیلم بلند ساختم !

مدیر کل: متعجب با یک دستش روی دست دیگرش می زند و داد و بیداد می کند با عصبانیت رو به سهراب می کند

مدیر کل: یعنی چه فیلم بلند ساختم . کی به شما اجازه داده بود .

سهراب سر جای خود ایستاده و سکوت می کند .

صدای راوی ( بر روی نما هایی از فیلم (( یک اتفاق ساده )) شنیده می شود):

فیلم را مونتاژ کرد و برای فستیوال فرستاد اسمش (( یک اتفاق ساده )) بود . فیلم ((ساز دهنی)) را برای امیر نادری مونتاژ کرد و پنج هزار تومان به او پول دادند .

فیلم را در فستیوال تهران نشان دادند داوران آدمهای سر شناسی بودند:

( سرگئی باندار چوک - فرانک کاپرا - و یک کارگردان لهستانی ) . از فستیوال تهران یک فیلم مستند گرفت.

خارجی - روز - خیابان

عده ای از عابرین در حال رفت و آمد در کوچه و خیابان هستند . سهراب سر گردان در میان جماعت دیده می شود . به سراغ مردی جوان می رود که زیر سایه درختی ایستاده است و از او سوال می پرسد .

سهراب: میدونی فستیوال چیه ؟

مرد جوان: مسابقه فوتبال ...

سهراب از او دور می شود و به مرد دیگری بر می خورد که در خیابان آینه می فروشد . با او شروع به مصاحبه می کند .

سهراب: تا حالا سینما رفتی ؟

آینه فروش: نگیر آقا ! عکس منو ننداز!...

سهراب: نگفتی سینما می ری یا نه ؟

آینه فروش: اگرم برم مجانی می رم !...

آینه فروش با این گفته قاه قاه می خندد و رفته رفته از سهراب دور می شود .

خارجی - روز - حیاط خانه سهراب

سهراب به سمت باغچه حیاط که یک درخت تنومند در آن به چشم می خورد میرود . پای درخت می نشیند. در پای درخت چشمش به یک عدد سیب میخورد آنرا برمیدارد پس از آنکه آنرا با آستین لباسش پاک میکند گاز میزند و شروع به خوردن سیب میکند. در نمای بعد به سمت دیوار حیاط می رود و نان خشکی را که پای دیوار افتاده برمیدارد ومیخورد.

صدای راوی: از پیشرفتهای کشاورزی در مملکت یک فیلم مستند تهیه کرده بود (تصاویری از ادوات کشاورزی خارج از رده و خرابی که در گوشه یک مزرعه رها شده است تصویر یک کشاورز در حال شخم زدن زمین با گاوآهن سنتی دیده میشود. نوای موسیقی کلاسیک بر روی تصاویری از میز و صندلی های قدیمی و وسایل و دکوراسیون سنتی به گوش میرسد.)

صدای راوی(بر روی نماهایی از ((محمد زمانی )) پسر بچه ای که در فیلم ((یک اتفاق ساده)) بازی کرده بود ): برای هنرپیشه بچه ماهیانه مقداری پول میفرستاد بعد از اینکه فیلمش جایزه گرفت با او مصاحبه کردند مصاحبه کننده به او اشتباها می گفت: ((آقای سهراب اخوان ثالث)).

داخلی - روز- مغازه جواهر فروشی

سهراب عکسش را که در روزنامه چاپ شده به جواهر فروش نشان می دهد . او پیرمردی است که یک عینک ته استکانی به چشم دارد . روزنامه را از دست سهراب می گیرد و به عکس نگاه می کند . عکس را با خود سهراب مطابقت می کند .

مرد جواهر فروش :آره آره می بینم . خود شما هستید .

سهراب در حالی که جایزه را که یک ((بز بالدار )) است پیش می کشد و به دست جواهر فروش می دهد .

سهراب:چقدر میخری؟

جواهر فروش (در حالی که جایزه را کمی اینور و آنور میکند): طلا ندارد . نمیخرم !...

صدای راوی (بر روی تصویر سهراب که در حال نوشتن نامه است): برای بچه نامه می نوشت او هم برایش نامه می نوشت مادرش به او دیکته می کرد . به زاهدان رفت و از آنجا به سیستان . در زابل مقداری عکس گرفت

خارجی- روز- روستا

سهراب درحالی که یک دوربین عکاسی بر روی شانه دارد از کنار دیوارهای کاه گلی یک روستا می گذرد . مردها در سایه دیوارها نشسته اند و سهراب را که دوربین به همراه دارد با کنجکاوی نگاه می کنند . صدای پارس سگها به گوش می رسد . اهالی روستا سهراب را مهندس صدا می زنند . آنها با تکان دادن دست به او خوش آمد می گویند .

مردهای روستایی در حال تکان دادن دست :سلام آقای مهندس!

سهراب هم برای آنها دست تکان می دهد و به آنها لبخند می زند .

سهراب را داریم که به یک شیر منبع آب می رسد . شیر را باز می کند و مقداری از آب را می نوشد . یک مرد روستایی با عجله به او نزدیک می شود .

مرد روستایی با تاکید به سهراب :مهندس آب اینجا رو نخورید سنگ کلیه میاره !..

سهراب :واسه شما سنگ کلیه نمیاره؟

مرد روستایی :ما دیگه عادت کردیم آقا!..

داخلی- روز- کوچه ای از روستا

سهراب به کوچه باریکی که خانه های کاهگلی در امتداد هم قرار گرفته اند وارد میشود . سر و صدای تعدادی از بچه های روستایی به گوش می رسد که وسط کوچه با لباس های مندرس و سر وصورت خاکی و کثیف درون جعبه های مقوایی نشسته اند و همدیگر را با طناب میکشند.سهراب از آنها عکس میگیرد.

خارجی - روز - برکه آب

سهراب به یک برکه آب میرسد.مرد ها وبچه ها را میبیند که در آب برکه مشغول شست و شو و استحمام هستند.سهراب از آنها عکس میگیرد. چند قدم بالا تر گله های گاو و گوسفند به همراه چوپانان به برکه نزدیک میشوند .گاو ها و گوسفندان تشنه هستند و با ولع آب برکه را می نوشند. وچند متر دورتر زنان روستایی در کنار برکه خم شده اند و مشغول شستن لباس هایشان هستند.سهراب از همه این تصاویر عکس میگیرد. با حسرت از آنجا دورمیشود در حالیکه در حین رفتن به عقب بر می گردد و به سمت برکه چشم میدوزد.

داخلی - روز- کوچه روستا-

سهراب با دوربین در دست وارد کوچه ای  میشود . پای یک دیوار کاهگلی پیرمردی را میبیند که سیاهی چشم ندارد و نابیناست از او یک عکس میگیرد. یک پسر بچه با لباس های کهنه به او نزدیک می شود دستش را می گیرد و او را از جا بلند میکند. آندو در امتداد کوچه حرکت میکنند و مشغول گدایی میشوند. سهراب دور شدن پسر و پیر مرد را نظاره میکند و عکس میگیرد .

-داخلی - روز - اتاق مدیر عامل تلویزیون

صدای راوی :سناریوی ((طبیعت بیجان)) را نوشت و آنرا به تلوزیون برد

سهراب با دفتری در دست رو بروی مدیر عامل ایستاده است . مدیر عامل مرد جوانی است با صورت اصلاح کرده با کت و شلوار مشکی و کراوات قرمز رو به سهراب میکند

مدیر عامل :شما آقای ؟...

سهراب :سهراب شهید ثالث هستم فیلم ساز.

مدیر عامل :چه کاری میتونم براتون انجام بدم!...

سهراب :من میخواهم فیلم بسازم  اینم سناریوش!...

سهراب دفتری را که حاوی سناریو است به دست مدیر عامل میدهد .

مدیر عامل :اینجا خونه خودتونه بیاین فیلم بسازید!

او دفتر را بررسی میکند و مشغول خواندن سناریو میشود . قدری از آن را میخواند و بعد رو به سهراب میکند.

مدیر عامل:اینکه مثل انشای شاگردای کلاس چهارمه!

سهراب:من انشاء نمینویسم من فیلم میسازم!

داخلی – روز- خانه

پیرمردی که لباسش آغشته به رنگ است پشت به دوربین رو به دیوار مشغول رنگ کردن قسمتی از دیوار اتاق است.یک سطل بزرگ که محتوی رنگ آبی است روی زمین کنار پای او دیده میشود پیرمرد هربار فرچه را با تانی داخل سطل رنگ میکند و به تن دیوار میکشد این عمل را چندبار پیاپی تکرار میکند.

صدای راوی (بر روی تصویر پیرزنی که داخل اتاق نشسته و مشغول نخ کردن سوزن است اما ناتوان از انجام این کار است): پیرزنی بود که کیسه برنج روی کمرش افتاده بود و کمرش شکسته بود او را به عنوان زن اصلی فیلم ((طبیعت بیجان)) انتخاب کرد. برای فیلمبرداری  به بندر ترکمن رفت محمد زمانی دراین فیلم منشی صحنه بود (تصویر محمد زمانی را داریم که در حال زدن کلاکت است)

خارجی و داخلی - روز- پشت صحنه فیلم

پیرمرد نقاش پشت یک درب آهنی منتظر ایستاده است . صدای سهراب از آن سمت در به گوش می رسد : صدای سهراب بر روی چهره پیرمرد که مردد پشت در مانده است شنیده می شود .

صدای سهراب : مسیو بیا داخل !..

پیرمرد همچنان پشت در است . صدای سهراب روی چهره پیرمرد دوباره به گوش می رسد . اما پیرمرد عکس العملی نشان نمی دهد . دفعه سوم سهراب داد می زند :

سهراب : گفتم بیا !...

پیرمرد در را باز می کند و راست تا جلوی دوربین می آید . به سمت سهراب که پشت دوربین قرار دارد می رود و خطاب به او با حالتی آزرده می گوید :

پیرمرد :سهراب جان سر من داد نزنید !..

سهراب :مجبورم اینطور حرف بزنم وقتی بیرون هستی...

داخلی - روز- پرورشگاه

صدای راوی :(قرار شد یک فیلم در پرورشگاه بسازد به اسم ((قرنطینه)) . سه روز فیلمبرداری کرد و بعد جلوی کار را گرفتند .)

سهراب در حال پرس و جو کردن از یک بچه هفت ساله در اتاق پرورشگاه است .

سهراب به بچه : مادر داری ؟

بچه : نوچ

سهراب : پدر چی ؟

بچه : واجبین خورده !..

بچه با این گفته دو تا معلق می زند . قاه قاه می خندد و می رود .

خارجی- روز- خیابان

سهراب در کنار خیابان پای یک دیوار در حال پرس و جو کردن از یک کفاش است . کفاش پیرمردی است که گوشه ای از خیابان بساط واکسی اش را پهن

کرده و در حال واکس زدن به یک لنگه کفش است .

سهراب به پیرمرد کفاش : میدونی جشنواره چیه ؟

پیرمرد قدری به اطرافش با کنجکاوی نگاه می کند و پس از کمی مکث می گوید :

پیرمرد کفاش : یعنی همه ما خوشبختیم دیگه !..

داخلی- روز- وزارت فرهنگ و هنر

سهراب با عجله در حال بالا رفتن از پله های وزارتخانه است . مردی که کت و شلوار به تن دارد سهراب را روی پله ها می بیند و با او احوال پرسی می کند . آن مرد با تعجب به سهراب می گوید :

مرد : هنوز تو رو نگرفتن ؟...

سهراب : مگه قراره بگیرن ؟

مرد : ساواک دربدر دنبالت می گرده !..

با این گفته از پله ها پایین می رود . سهراب بر روی پله ها مبهوت می ایستد .

صدای راوی : ( بر روی تصویر عبور یک هواپیما از فراز ابرها شنیده می شود )

چند روز بعد سوار هواپیما شد و برای همیشه به آلمان سفر کرد . در آنجا فیلم در ((غربت)) را ساخت .(نماهایی از فیلم ((در غربت)) دیده میشود).

 

 

صدای راوی (بر روی عکسهایی از چخوف شنیده میشود): در سال 1981 به عنوان اولین فیلمساز جهان مستندی درباره چخوف ساخت که صحنه های آن در محلهای واقعی زندگی چخوف فیلمبرداری شده است

 

صدای راوی ( بر روی عکسهایی از آلن دلون شنیده می شود ):

قرار بود که هنر پیشه معروف (( آلن دلون )) در فیلمش بازی کند . در فیلم ((خاطرات یک عاشق )) اما سینمای او سینمای آلن دلونی نبود .

آخرین فیلم او ((گلهای سرخ برای آفریقا)) بود (تصاویری از پشت صحنه فیلمهایی که در غربت جلوی دوربین برده بود دیده میشود).

 

 

 

 

 

                                           پایان

|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در سه شنبه پنجم مرداد 1389  |
 

لیست محصولات

 

 

 

پرویز کیمیاوی: مغولها – باغ سنگی – پ مثل پلیکان – تپه های قیطریه – اوکی مستر – یا ضامن آهو – ایران سرای من است

 

جعفر پناهی: طلای سرخ – آفساید – بادکنک سفید – دایره – آینه

 

بهمن فرمان آرا: خانه ای روی آب – شازده احتجاب – خانه قمرخانم – بوی کافور عطر یاس – سایه های بلند باد

 

مجید مجیدی: رنگ خدا – پدر – بدوک – باران – بچه های آسمان

 

مسعود کیمیایی: داش آکل – غزل – خاک – سفر سنگ – رضا موتوری – خط قرمز – گروهبان – رئیس – قیصر

 

بهرام بیضائی: مسافران – رگبار – عمو سبیلو – غریبه و مه – مرگ یزدگرد – کلاغ – شاید وقتی دیگر – سگ کشی – شب بیضائی – سفر – باشو غریبه کوچک

 

داریوش مهر جوئی: هامون – آقای هالو – دایره مینا – اجاره نشینها – دختر دائی گمشده – لیلا – درخت گلابی – الماس 33 – پستچی – سارا – سنتوری – مهمان مامان – گاو – بانو – سفر به سرزمین رمبو

 

ناصر تقوائی: آرامش در حضور دیگران – نا خدا خورشید – کاغذ بی خط – موسیقی جنوب – مشهد قالی – باد جن – رهائی – نفرین – تاکسی متر – آرایشگاه آفتاب – نانخورهای بیسوادی – خاکسپاری فروغ فرخزاد – ای ایران – نخل – اربعین – صادق کرده

 

بهمن قبادی: زندگی در مه – دف – گربه های ایرانی – آوازهای سرزمین مادریم – زمانی برای مستی اسبها – لاکپشتها پرواز میکنند – نیومانگ

 

محسن مخملباف: ناصرالدین شاه آکتور سینما – عشق و فلسفه – بای سیکل ران – فریاد مورچه ها – تست دموکراسی – گبه – سفر قندهار – عروسی خوبان – نون و گلدون – هنرپیشه – سلام سینما – سکوت

 

علی حاتمی: کمال الملک – سوته دلان – خواستگار – دلشدگان – طوقی – حاجی واشنگتن – قلندر – بابا شمل – مادر – حسن کچل

 

عباس کیارستمی: مشق شب – خانه دوست کجاست – زندگی و دیگر هیچ – طعم گیلاس – بلیت – پنج – مسافر – ده – کلوزآپ – زیر درختان زیتون – باد ما را خواهد برد – همسرایان – همشهری – شیرین

 

امیر نادری: آب باد خاک – ساخت ایران – دونده – مرثیه – تنگنا – تنگسیر – خداحافظ رفیق – سازدهنی

 

ابراهیم گلستان: آتش – موج و مرجان و خارا – خشت و آینه – تپه های مارلیک – بذر و خرمن – گفتگو با گلستان – اسرار گنج دره جنی

 

خسرو هریتاش: به یاد – سرایدار – آدمک

 

فرخ غفاری: جنوب شهر – شب قوزی – زنبورک

 

سهراب شهید ثالث: یک اتفاق ساده – طبیعت بیجان – در غربت – درخت بید – اتوپیا

 

ساموئل خاچیکیان: دلهره – فریاد نیمه شب – یکقدم تا مرگ - ضربت

 

مستندها: زندگی و مرگ صادق هدایت – آرامش با دیازپام 10 – پرسپولیس(فریدون رهنما) – نانوک شمالی(فلاهرتی) – علف – شاملو – باد صبا – مستندهای کامران شیردل(قلعه – ندامتگاه – تهران پایتخت ایران است – بوم سیمین - ؟ - اون شب که بارون اومد - پیکان) – آداب بهاری – سرود دشت نیمور – پل آزادی – عروج روح اله – چیغ – لاخ مزار – دلباخته – بره ها در برف به دنیا می آیند – زندگی در ارتفاعات – ساحل نخلهای سرخ – خواب ابریشم – دریای پارس – چشم اندازهای سیاوش آباد

– سکوت طولانی – در مدرسه سید قلیچ ایشان – ملا خدیجه و بچه ها – زندگی همین است – عبور از نمیدانم – عشق در دانه است – پرنیان – تازه نفسها – طرح گناوه(کامران شیردل) – روزهای بی تقویم – کشتی نوح – یاد و یادگار – رودخانه هنوز ماهی دارد – فیلم برداران سینمای ایران – پیر حرا – سنگ قبری برای اردشیر – عروسکهای کمس – اعترافات حسین فردوست

 

فیلمهای کوتاه: آخرین روستای سرشماری شده – دستهای سنگی – آرزو – دو خواهر – بیگانه و بومی – چاه – تصنیف قدیمی و غمناک عصر بارانی آسمار – دایره – روایت مرگ نازلی از زبان یک جنگیر عاشق – کمی بالاتر – محدوده دایره – تلافی – منطق مطلق یک اتفاق – آوازهای یک مرد خاکستری – تنها با زمین

 

فیلمهای بلند: چشمه (آربی آوانسیان) – سفارش (ابوالفضل جلیلی) – یک روز بیشتر (بابک پیامی) – بودا از شرم فرو ریخت (حنا مخملباف) – حاجی آقا آکتور سینما – نان و شعر (کیومرث پوراحمد) – از کرخه تا راین (ابراهیم حاتمی کیا) – من ترانه 15 سال دارم (رسول صدر عاملی) – لیلی با من است (کمال تبریزی) – بودن یا نبودن (کیانوش عیاری) – نار و نی (سعید ابراهیمی فر) – مریم مقدس (شهریار بحرانی) – یکبار برای همیشه (سیروس الوند) – نیاز (علیرضا داود نژاد) – تولد یک پروانه (مجتبی راعی) – شیر سنگی (مسعود جعفری جوزانی) – کیمیا (احمد رضا درویش) – مادیان (عنی ژکان) – بوف کور (کیومرث درمبخش) – چند کیلو خرما برای مراسم تدفین (سامان سالور) – چکمه (محمد علی طالبی) – عروس آتش (خسرو سینائی)

|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در سه شنبه پنجم مرداد 1389  |
 
درباره فیلم "فراسوی ابرها" اثر میکل آنجلو آنتونیونی
|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در جمعه بیست و پنجم تیر 1389  |
 

سیاوش خائف












هندسه احساسات

چه ویژگی هایی در توصیف سینمای آنتونیونی بکار می روند؟ تجربه گرایی در ساختار و نادیده گرفتن قصه گویی به شیوه کلاسیک اولین چیزی است که به ذهن خطور می کند. او شیفته ی تجربه های تازه، خلق شخصیت هایی در میان بحران های روحی و توصیف عواطف انسانی از طریق شیوه های غیر معمول و نا متعارف است. دوربین آنتونیونی به مثابه چشمی جستجوگر به وارسی سطوح اشیاء آشنا، جزئیات بدن و مناظر می پردازد. وی از ارائه ی شخصیت هایی با گذشته و حال مشخص امتناع کرده و در واقع حالات احساسی و روانی آنها را توسط ابزار بصری عرضه می کند. این سبک شخصی همراه با دانش فلسفی به شکل درونی و ذاتی در ادراک و اندیشه آنتونیونی وجود دارد. بطور کلی آنتونیونی تمایل به"نشان دادن" دارد تا"روایت کردن" و این علاقه در شکل کادربندی و تصاویر منعکس می شود: کادرهایی دربرگیرنده پرسپکتیوها، اشیاء یی با اشکال هندسی، رنگها، طرح ها و فرم های مختلف معماری. در واقع جستجوی مخاطب برای دریافت معانی با شناسایی نشانهایی از توازن در جهانی آشفته به نتیجه می رسد.ا
ا
اما شاید بحث انگیزترین وجه آثار آنتونیونی در مضمون و پی رنگ آثارش بنا شده است که می توان آنرا "از خود بیگانگی" نامید. انسان هایی اغلب بورژوا که از بحران هویت و عدم توانایی در ایجاد ارتباط و تفاهم رنج می برند. توضیح و تفسیر این معضل از عهده علم روانشناسی نیز خارج است و نمی توان راه حل مشخصی ارائه کرد، زیرا که آدم های این فیلمساز حتی از بیان اینکه چه کسی هستند و چه می خواهند عاجزند و در مواقعی هیچ تلاشی در جهت حل بحران خود نمی کنند. تنها راه حل آنها کنار آمدن و تطبیق اجباری خود با محیط است. در پایان فیلم «صحرای سرخ» جولیانا نهایتن به این نتیجه می رسد که وقتی پسرش با اشاره به یک دستگاه عجیب صنعتی می پرسد" این چیه؟" او در پاسخ فقط به راحتی بگوید"نمی دانم" .ا

ا« فراسوی ابرها» پس از سیزده سال وقفه ساخته می شود و می توان آنرا متعلق به دوره سوم فیلمسازی او دانست. آنتونیونی با ساخت « فراسوی ابرها» به همان موضوع مورد علاقه خود باز می گردد: روابط سه سویه و ناکامل بین طبیعت، جامعه و شخص. در این فیلم نیز نه تنها همچنان شاهد عناصر آشنا و قدرت بصری متحیرکننده هستیم بلکه مانند آثار قبلی فیلمساز، شرایط احساسی و فیزیکی پیچیده شخصیت ها ترکیب و منجر به حزنی ملموس می شود. دو عاشق جوان اولین داستان هرگز به کامیابی از یکدیگر نمی رسند، چرا که پسر رابطه کامل و ایده آلی را تصور می کند که از نظر او نمی تواند در واقعیت رخ بدهد. انگار که تمام شخصیت های سینمای آنتونیونی تا بیشترین حد ممکن به هم نزدیک می شوند اما وصالی صورت نمی گیرد. از ایتالیا به فرانسه می رویم تا رابطه مثلثی بی فرجامی را شاهد باشیم: یک مرد زنباره برای فرونشاندن انتظارات همسر و از طرف دیگر معشوقش تلاش می کند. در داستانی دیگر مارچلو ماستریانی و ژان مورو را دوباره در کنار هم می بینیم. مارچلو مشغول نقاشی از چشم اندازی زیبا بر اساس یکی از نقاشی های سزان است و منظره با وجود حضور کارخانجات و برج های نیروگاه گیرا و تاثیرگذار است. این صحنه نه تنها ما را به یاد «شب»(مارچلو ماستریاتی و ژان مورو در کنار هم) می اندازد بلکه یادآور چشم اندازهای «صحرای سرخ» نیز است. در آخرین داستان مرد جوانی، زنی را تا کلیسا و سپس منزلش تعقیب می کند. هرچه زن خود را ارتباط ناپذیرتر نشان می دهد علاقه پسر به او بیشتر می شود.ا

اما شاید مهم ترین نکته فیلم حضور یک کارگردان در بطن اثر است و چنین نوعی از هنرمند تا به حال در آثار آنتونیونی وجود نداشته است. اگرچه ساندرو در «ماجرا» و یا عکاس «آگراندیسمان» هردو هنرمند هستند اما با این وجود آگاهی کاملی نسبت به موقعیت وشکل ارتباط بدست نمی آورند. در اینجا جان مالکوویچ در کسوت یک کارگردان دوره گرد بر همه چیز اشراف داشته و حضوری خداگونه در ماجراها دارد. وی با پرسه زنی و گشت و گذار در مکان های مختلف مانند آنتونیونی با تاثیرپذیزی از محیط دست به خلق شخصیت ها و داستانها می زند. طی یک سکانس، او لحظاتی را در کنار ساحل می گذراند، زیر آسمانی بدشگون و در میان بادی که شن ها را به حرکت درمی آورد بطوریکه گویی زمین زیر پای او می لغزد. دریا و آسمان حالتی تهدیدکننده به خود گرفته اند، وضعیتی که او را بطور وحشتناکی میان زمین و آسمان به آدمی ایزوله شده شبیه کرده است. از قرار معلوم جان مالکوویچ (کارگردان) که از میان ابرها آمده به شکلی خیالی روی زمین شناور است.ا

بنابراین « فراسوی ابرها» شاید متعلق به دوران اوج فیلمسازی آنتونیونی نباشد، اما به گونه ای تصویرگر خود اوست و نشان دهنده علاقه مفرطش به سینما. این فیلم نیز همچنان همانند آثار گذشته آنتونیونی لذتی عمیق را از دیدن تصاویر برای مخاطب به جا می گذارد
|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در جمعه بیست و پنجم تیر 1389  |
 
فیلم داستان پیرا اثر مارکو فرری را دیدم خوب بود
|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 نیکول کیدمن

|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 آل پاچینو

آلفردو جیمز پاچینو در نیویورک دیده به جهان گشود و پدرش سالواتور پاچینو (زاده شهر کورلئونه) کارمند

نام اصلی آلفردو جیمز پاچینو
زمینه فعالیت بازیگر
ملیت آمریکایی
تولد ۲۵ آوریل ۱۹۴۰
نیویورک ، آمریکا
سال‌های فعالیت ۱۹69 تا کنون
شرکت بیمه و مادرش رز پاچینو (دارای تبار آمریکایی-ایتالیایی) خانه‌دار بود. والدین او هنگامی که او بچه بود از هم جدا شدند. پدربزرگ و مادربزرگ او در اصل اهل سیسیل بودند.

وی در دوران جوانی و در حالی که بیش از ۲۲ سال از بهار زندگی‌اش نمی‌گذشت مادرش را از دست داد. پاچینو پیش از مرگ مادرش، زندگی چندان لذت بخشی را پشت سر نگذاشته بود و چون والدینش خیلی زود از هم جدا شده بودند، مجبور شد به همراه مادرش به خانه پدربزرگش نقل مکان کرده و در آن‌جا اقامت کند.

ورود او به عرصهٔ بازیگری را باید سال ۱۹۶۹ دانست. پاچینو در این سال در فیلم ناتالی و من بازی کرد و دو سال پس از آن نیز ایفای نقشی در وحشت در نیلی پارک را پذیرفت. اما بازی در این دو فیلم هرگز او را راضی نکرد تا اینکه فرانسیس فورد کاپولا تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم پدرخوانده گرفت و نقش «مایکل کورلئونه» به او واگذار شد. در ابتدا کاپولا جک نیکلسون را برای ایفای نقش در پدر خوانده انتخاب کرد اما نیکلسون این پیشنهاد را رد کرد چراکه به گفته خودش نقش یک ایتالیایی را باید یک ایتالیایی بازی کند و با این کار ناخواسته بزرگترین شانس زندگی پاچینو را به او بخشید پاچینو برای این فیلم نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد که به آن نرسید.

در سال ۱۹۷۳ او در فیلم‌های مترسک و سرپیکو بازی کرد. در مترسک نقش آدمی سرگشته را داشت که در پی هویت خویش است و در سرپیکو نیز یک پاچینوی تمام عیار بود. وی در این فیلم نقش فرانک سرپیکو افسر پلیسی را بازی کرد که فساد افسران مافوق خود را افشا می‌کند. پاچینو در همان سال بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد اما باز هم این جایزه نصیبش نشد. اما منتقدان، جایزهٔ گلدن گلوب را به سبب بازی در سرپیکو به وی اهدا کردند.

از دیگر بازی‌های چشمگیر پاچینو می‌توان به حضورش در فیلم‌های پدرخوانده ۲ (۱۹۷۴)، بعد از ظهر سگی(۱۹۷۵) و فیلم و عدالت برای همه(۱۹۷۹) اشاره کرد. پاچینو برای بازی در همه این فیلم‌ها نامزد اسکار شد ولی بدان دست نیافت. او می‌گوید: «من برای اسکار بازی نمی‌کنم، چون بازیگری عشق من است، عشقی که هرگز نمی‌توانم رهایش کنم».

او برای بازی در فیلم هایی چون کرامر علیه کرامر(۱۹۷۹)، اینک آخرالزمان، متولد چهارم جولای(۱۹۸۹) دعوت شد ولی او این پیشنهادها را قبول نکرد. هنگامی که کاپولا برای فیلم اینک آخرالزمان او را دعوت کرد، پاچینو در یک جمله پاسخ منفی به او داد: «من با تو به جنگ نخواهم آمد».

دههٔ ۹۰ را برای باید دههٔ نوینی برای پاچینو دانست، زیرا او که پس از بازی در فیلم انقلاب (۱۹۸۵) مبتلا به ذات الریه شده و مدت چهار سال نیز از عالم سینما دور مانده بود، در فیلم دریای عشق (۱۹۸۹) بار دیگر خوش درخشید.از فیلم‌های معروف او در این دهه می‌توان به دیک تریسی، پدرخوانده ۳(۱۹۹۰)، فرانکی و جانی(۱۹۹۱)، گلن گری گلن راس(۱۹۹۲)، راه کارلیتو(۱۹۹۳)، التهاب(۱۹۹۵)، تالار شهر(۱۹۹۶)، وکیل مدافع شیطان، دنی براسکو(۱۹۹۷) و خودی (فیلم)(۱۹۹۸) اشاره کرد.اما برترین فیلم او در این دهه، بوی خوش زن در سال ۱۹۹۲ می‌باشد که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد. او در این فیلم ایفاگر نقش مرد نابینایی بود که عشق به همنوع را به بهترین شکل ممکن بیان می‌کند. علاوه بر جایزهٔ اسکار، جایزه گلدن گلاب نیز برای این فیلم از سوی منتقدان، به او اعطا شد.زمانی که نقش شیطان در فیلم وکیل مدافع شیطان (۱۹۹۷) را ایفا کرد، همه بزرگان، نامداران و تماشاگران سینما و مردم عادی او را نابغه خواندند.

در سال ۱۹۹۶ از سوی انجمن گوتام جایزه ویژهٔ یک عمر فعالیت هنری نصیبش شد و پش از آن نیز از سوی فستیوال بین المللی فیلم سن سباستین اسپانیا، جایزه مشابهی به او اهدا شد. او در سال ۲۰۰۲ در فیلم بی خوابی نقش یک کاراگاه را بازی کرد که در تعقیب یک قاتل حرفه‌ای است. تاجر ونیزی (۲۰۰۴) را باید بهترین فیلم او از سال ۲۰۰۰ به بعد دانست.

کمتر بازیگری در سینمای جهان می‌توان سراغ گرفت که نظیر پاچینو قدرت بازی با چشم را داشته باشد. چشمان پاچینو قدرت صحبت کردن با مخاطب را دارد و می‌توان برق خاصی را در دیدگان وی احساس کرد. این یکی از امتیازات منحصر به فرد او است و فیلم پدرخوانده ۲ اوج بازی وی با چشمهایش به شمار می‌رود. قدرت و تأثیر نگاه او صحنه‌های جاودانه‌ای را در تاریخ سینمای جهان خلق کرده است. به‌عنوان مثال بازی استثنایی او در سکانس مرگ سولاتسو و پلیس خیانت کار در فیلم پدر خوانده۱، استعداد بی نظیرش را به نمایش می‌گذارد.

پاچینو در بازیگری دارای سبک ویژه‌ای است و به واقع سرشار از استعداد است و به خوبی می‌تواند ایفاگر هر نقشی باشد. نکتهٔ برجسته در بیشتر بازیهای او این است که مخاطب را با خود همراه می‌سازد. فرانسیس فورد کاپولا درباره او می‌گوید: «اگر کارگردان نمی‌شدم دوست داشتم یک پاچینو بودم». صدای گرم و دلنشین او در بازی به پاچینو کمک فراوانی می‌کند، گویی اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعاً بازیگر هستند.

در میان ستاره‌های هالیوود، بازیگران انگشت شماری چون مارلون براندو را می‌توان یافت که صدایی مانند او داشته باشند. پاچینو تاکنون ازدواج نکرده‌است اما دارای سه فرزند است كه یکی از آنان دختریی به نام جولی ماریاست (متولد ۱۹۸۸) که در پی رابطهٔ چندین ساله‌اش با مربی بازیگری آموزشگاه لی استراسبرگ، «جن ترنت»، به دنیا آمد و دو فرزند دیگرش دوقلوهایی با نام‌های انتون و اوليويا هستند (متولد۲۰۰۱) كه آن‌ها نيز ثمرهٔ رابطه ناموفقش با «بورلی دی آنجلو» بودند.

آل پاچینو در زندگی شخصی خود چیزی برای مخفی کردن ندارد و شاید به همین دلیل نزد مطبوعات و روزنامه‌نگاران از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است. او انسانی وارسته و درستکار است که همواره تلاش دارد به همنوعان خود، آن هم به هر شکل ممکن کمک نماید و همین موضوع سبب شده تا وی دوست‌داشتنی باشد.

 او جزٍء 5 بازيگر برتر تاريخ سينما ميباشد.

((الپاچینو بهتر از اونیه که مردم فکرمی کنند و البته اکثر مردم فکرمی کنند اون بهترینه.)) "کریس نولان"

[ویرایش] فیلم‌شناسی

[ویرایش] جوایز

|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 جین شریمژتون
jean_shrimpton-gajamoo
|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388  |
 آنجلینا جولی
|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  |
 عکس مارلون براندو از هنرپیشه های مشهور هالیوود
|+| نوشته شده توسط کیومرث رضایی در شنبه سی و یکم فروردین 1387  |
 
 
بالا
سینما
<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
+ نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor-> |